تبلیغات
قهوه - Coffee - قهوه - Coffee - داستان كوتاه : بهاریه
قهوه - Coffee قهوه همیشه تلخه
داستان كوتاه : بهاریه نویسنده : احسان .ح

بهاریه

نویسنده : حسام.ح

سالها پیش همین موقع ها بود که پدر بزرگ شانه هایش را بالا انداخت و دست به سینه جلویم ایستاد و گفت: ((همین یک رسم صحیح و سالم باقی مانده، بقیه را قلع و قمع کردند))
آن روزها منظورش را نفهمیدم و برای اینکه ناراحت نشود، سرم را به نشانه تائید چند بار بالا و پائین کردم.

اما حالا که کمی از آن سالها میگذرد می فهمم پدر بزرگ جقدر بهار را دوست داشت. نزدیک بهار که می شد همیشه دو دست کت و شلوار می خرید. یکی برای خودش و یکی برای من. آن روزها اصلا از کت خوشم نمی آمد و فقط مجبور بودم که بپوشم؛ مبادا پدر بزرگ ناراحت شود و اخم کند، و بعد که عید تمام می شد، به کناری می انداختمش تا سال بعد و کتی جدید تر.

نزدیک بهار که می شد اول صبح بیدارم می کرد و می گفت: (( بلند شو سری به باغ ها بزنیم و اول صبح بد بختی من بود. خواب آلود و با چشم های پف کرده با حسرت ِ یک چُرت ُِ بیشتر بلند می شدم و با اولین سوز خنکی که به صورتم می خورد خواب از سرم می پرید و پدر بزرگ خوشحال بود.

با خودش حرف می زد با برگ ها می خندید، به گل ها سلام می کرد و روی علف ها ساعت ها دراز می کشید و به آسمان زل میزد و کِیف می کرد و می گفت: ((کیف می کنی))

و من همان جور فریاد می کشیدم ((خیلی))

آن روزها خیلی چیز ها می دیدم و نمی فهمیدم. حالا هنوز هم به نیت پدر بزرگ، کت و شلوار خریده ام و حاضر آماده ام تا اول صبح از خانه بیرون بزنم و به عالم و آدم بخندم و حرف بزنم. این قدر که دوست دارم فریاد بزنم:

(( این ها بهانه است. عید شمائید. که هفت سین سنت در تمامی حضورتان تاب می خورد. پس عید وجودتان، عید خودتان شاد باد.))



اَبر برچسبها
آمار
تعداد کل مطالب ارسالی
تعداد کل نویسندگان
تاریخ آخرین بروزرسانی
تعداد بازدید امروز از وبلاگ
تعداد بازدید دیروز از وبلاگ
تعداد بازدید ماه قبل
تعداد بازدید کل از وبلاگ
تاریخ آخرین بازید از وبلاگ
نظرسنجی
قیافه ی قهوه چطوره ؟
نویسندگان