
سلام دوستان!
بهاریه
نویسنده : حسام.ح
سالها پیش همین موقع ها بود که پدر بزرگ شانه هایش را بالا انداخت و دست به سینه جلویم ایستاد و گفت: ((همین یک رسم صحیح و سالم باقی مانده، بقیه را قلع و قمع کردند))
آن روزها منظورش را نفهمیدم و برای اینکه ناراحت نشود، سرم را به نشانه تائید چند بار بالا و پائین کردم.
اما حالا که کمی از آن سالها میگذرد می فهمم پدر بزرگ جقدر بهار را دوست داشت. نزدیک بهار که می شد همیشه دو دست کت و شلوار می خرید. یکی برای خودش و یکی برای من. آن روزها اصلا از کت خوشم نمی آمد و فقط مجبور بودم که بپوشم؛ مبادا پدر بزرگ ناراحت شود و اخم کند، و بعد که عید تمام می شد، به کناری می انداختمش تا سال بعد و کتی جدید تر.
نزدیک بهار که می شد اول صبح بیدارم می کرد و می گفت: (( بلند شو سری به باغ ها بزنیم و اول صبح بد بختی من بود. خواب آلود و با چشم های پف کرده با حسرت ِ یک چُرت ُِ بیشتر بلند می شدم و با اولین سوز خنکی که به صورتم می خورد خواب از سرم می پرید و پدر بزرگ خوشحال بود.
با خودش حرف می زد با برگ ها می خندید، به گل ها سلام می کرد و روی علف ها ساعت ها دراز می کشید و به آسمان زل میزد و کِیف می کرد و می گفت: ((کیف می کنی))
و من همان جور فریاد می کشیدم ((خیلی))
آن روزها خیلی چیز ها می دیدم و نمی فهمیدم. حالا هنوز هم به نیت پدر بزرگ، کت و شلوار خریده ام و حاضر آماده ام تا اول صبح از خانه بیرون بزنم و به عالم و آدم بخندم و حرف بزنم. این قدر که دوست دارم فریاد بزنم:
(( این ها بهانه است. عید شمائید. که هفت سین سنت در تمامی حضورتان تاب می خورد. پس عید وجودتان، عید خودتان شاد باد.))

خیلی دلم گرفته... خیلی...
هرچی از کودکی فاصله میگیرم فصلها به هم نزدیکتر می شن...
بچه که بودم بره خودم دنیایی داشتم... پاییز و بهاری داشتم...
چقدر از زندگی ساده لذت میبردم... با چه چیزایی خوش بودم... گاهی اوقات یه بستنی قیفی اوج آرزوهام بود...
خوردن یه آلوچه چقدر برام لذت بخش بود. اصلا برام مهم نبود صورتم چقدر کثیف شده! الان دو نفر دارن بهم میخندن! فقط برای خودم زندگی میکردم... خودم...
اما از اون موقع تاحالا برای یه بار هم که شده اون لذت رو تجربه نکردم...
یه زمانی سوار شدن یه ماشین کلی خوشحالم میکرد ولی حالا، داشتن ماشین های چند صد میلیونی هم برای شادی این دل کافی نیست...
ولی همه اون سادگی رو ساده از دست دادم...
و میدونم که تو اونو ازم گرفتی... تو زندگی...
اینقد تو این روزمرگی غرق شدم که بعضی وقتا یادم میره کی هستم...
بالاخره یه روز تقاص این همه ظلمی که بهم کردی رو میگیرم... مطمئن باش...
تبلیغات 