تبلیغات
قهوه - Coffee - قهوه - Coffee
قهوه - Coffee قهوه همیشه تلخه
بادبادك نویسنده : احسان .ح
بچه ها سلام.
به خاطر غیبت طولانیم منو ببخشید...

بحث مسابقه ی بادبادك شد كه یهو این چنتا كلمه اومد به ذهن-م :

صدای پای بادبادك ها نمی آید! مثل اینكه ؛ مثل اینكه باد را خفه كرده اند!
روی ماه خداوند را ببوس! نویسنده : احسان .ح
سلام! پنج شنبه بود بعد از خوردن یه قهوه ی فرانسوی از كافی شاپ زدم بیرون رفتم تو یه كتاب فروشی اول شریعتی بعد از سید خندان! این كتاب رو گرفتم،یه مدتی بود دمبالش بودم. خیلی عالی بود به تمام شما دوستان پیشنهاد میكنم حتما این كتاب معركه رو بخونید! من یه قسمتی از كتاب رو میزارم؛كه صحبت های یه دیوونه هست توی دیوونه خونه كه داره برای دوستش تعریف میكنه و دوستش هم اصلا گوش نمیكنه :

مصطفی مستور

گمونم توی جاده بودیم كه گفتمش پس من چی؟ گفتمش تو حتی قرمه سبزی رو بیشتر از من دوست داری. می دونی چه كار كرد؟ دوید توی آشپزخانه و كاردی از توی گنجه بیرون آورد و گفت : «خفه شو! خفه شو! خفه شو!» گفت اگه خفه نشی خودم با این كارد خفه ت می كنم.
گفت بخاری رو خاموش كن و قرص ت رو بخور. گفتم هوا سرده،بخاری را خاموش نمی كنم اما تو فقط یك كلمه،فقط یك كلمه به من بگو كه دوستم داری اونوقت اگه بخواهی صدتا قرص هم می خورم. اون قدر قرص خواب آور می خورم كه تا صد سال دیگه،تا هزار سال دیگه هم بیدار نشم. می دونی چی گفت ؟ گفت "برو گم شو." گفت "میخوام سر به تن ت نباشه."

تكه از رمان مصطفی مستور به نام "روی ماه خداوند را ببوس"



اطلاعیه شماره 1 یا یك نویسنده : احسان .ح
سلام دوستان!

میخواستم یه چیزی رو به اطلاع شما دوستان برسونم!‌ اون هم اینه كه به تمام نظرات شما در زیر همان جایی كه قهوه ی خود را میل كرده اید (همان جایی كه كامنت - نظر - گذاشته اید) پاسخ داده خواهد شد!

          اما این به این معنی نیست كه به بلاگ شما دوستان نمیام؛نه! میام ولی تو بخش نظرات هم به نظرات شما پاسخ داده خواهد شد!

متشكرم...

در ضمن كامنت های اسپم Spam هم حذف خواهند شد! مانند كامنت های تبلیغاتی یا فاقد هر گونی مضمونی خاصی! مثال :

مستند 1000 مکان دیدنی كه قبل از مرگ باید دید (فوق العاده دیدنی)
مجموعه ای فوق العاده و دیدنی از زیباترین و دیدنی ترین شهر ها و مکان های دنیا. زوج جوان و میلیونر...

 
طبقه بندی: عمومی
مادر بزرگ... نویسنده : احسان .ح
My GrandMother
برای مشاهده در سایز اصلی روی عكس كلیك كنید.

سلام.
این عكس توسط خودم از مادر بزرگم گرفته شده. این تیرگی و تغییر رنگ ها رو هم خودم توش دادم.
آدم دوس داره بشینه جلوشُ همش ازش عكس بگیره...

پی نوشت : عكس رو حتما در سایز بزرگ ببینید و نظرتون رو بگید. ممنون.



داستان كوتاه : بهاریه نویسنده : احسان .ح

بهاریه

نویسنده : حسام.ح

سالها پیش همین موقع ها بود که پدر بزرگ شانه هایش را بالا انداخت و دست به سینه جلویم ایستاد و گفت: ((همین یک رسم صحیح و سالم باقی مانده، بقیه را قلع و قمع کردند))
آن روزها منظورش را نفهمیدم و برای اینکه ناراحت نشود، سرم را به نشانه تائید چند بار بالا و پائین کردم.

اما حالا که کمی از آن سالها میگذرد می فهمم پدر بزرگ جقدر بهار را دوست داشت. نزدیک بهار که می شد همیشه دو دست کت و شلوار می خرید. یکی برای خودش و یکی برای من. آن روزها اصلا از کت خوشم نمی آمد و فقط مجبور بودم که بپوشم؛ مبادا پدر بزرگ ناراحت شود و اخم کند، و بعد که عید تمام می شد، به کناری می انداختمش تا سال بعد و کتی جدید تر.

نزدیک بهار که می شد اول صبح بیدارم می کرد و می گفت: (( بلند شو سری به باغ ها بزنیم و اول صبح بد بختی من بود. خواب آلود و با چشم های پف کرده با حسرت ِ یک چُرت ُِ بیشتر بلند می شدم و با اولین سوز خنکی که به صورتم می خورد خواب از سرم می پرید و پدر بزرگ خوشحال بود.

با خودش حرف می زد با برگ ها می خندید، به گل ها سلام می کرد و روی علف ها ساعت ها دراز می کشید و به آسمان زل میزد و کِیف می کرد و می گفت: ((کیف می کنی))

و من همان جور فریاد می کشیدم ((خیلی))

آن روزها خیلی چیز ها می دیدم و نمی فهمیدم. حالا هنوز هم به نیت پدر بزرگ، کت و شلوار خریده ام و حاضر آماده ام تا اول صبح از خانه بیرون بزنم و به عالم و آدم بخندم و حرف بزنم. این قدر که دوست دارم فریاد بزنم:

(( این ها بهانه است. عید شمائید. که هفت سین سنت در تمامی حضورتان تاب می خورد. پس عید وجودتان، عید خودتان شاد باد.))



كودكی هایم پر از خاطره باد... نویسنده : احسان .ح
كودكی
روزگار غریبی است نازنین...
خیلی دلم گرفته... خیلی...
هرچی از کودکی فاصله میگیرم فصلها به هم نزدیکتر می شن...
بچه که بودم بره خودم دنیایی داشتم... پاییز و بهاری داشتم...
چقدر از زندگی ساده لذت میبردم... با چه چیزایی خوش بودم... گاهی اوقات یه بستنی قیفی اوج آرزوهام بود...
خوردن یه آلوچه چقدر برام لذت بخش بود. اصلا برام مهم نبود صورتم چقدر کثیف شده! الان دو نفر دارن بهم میخندن! فقط برای خودم زندگی میکردم... خودم...
اما از اون موقع تاحالا برای یه بار هم که شده اون لذت رو تجربه نکردم...
یه زمانی سوار شدن یه ماشین کلی خوشحالم میکرد ولی حالا، داشتن ماشین های چند صد میلیونی هم برای شادی این دل کافی نیست...
ولی همه اون سادگی رو ساده از دست دادم...
و میدونم که تو اونو ازم گرفتی... تو زندگی...
اینقد تو این روزمرگی غرق شدم که بعضی وقتا یادم میره کی هستم...
بالاخره یه روز تقاص این همه ظلمی که بهم کردی رو میگیرم... مطمئن باش...



طبقه بندی: تیكه پاره
یه شروع... نویسنده : احسان .ح
سلام.
یه شروع كه نمیدونم پایانش كی هست! شاید همین چند ثانیه دیگه ، شاید یه ساعت دیگه ، شاید یه ماه دیگه یه سال دیگه...

قهوه ی من بعضی وقتا شیرین+ه ، بعضی وقتا هم "تلخ".



اَبر برچسبها
آمار
تعداد کل مطالب ارسالی
تعداد کل نویسندگان
تاریخ آخرین بروزرسانی
تعداد بازدید امروز از وبلاگ
تعداد بازدید دیروز از وبلاگ
تعداد بازدید ماه قبل
تعداد بازدید کل از وبلاگ
تاریخ آخرین بازید از وبلاگ
نظرسنجی
قیافه ی قهوه چطوره ؟
نویسندگان